یه بابایی چکش تو قزوین برمیگرده میفته زندون، با خودش میگه الان اینا ترتیب ما رو میدن، بگذار یکم خالی ببندیم، بلکن بترسند. شروع میکنه میگه: آره من دو نفر رو خفه کردم، تو یک درگیری سه تا پلیس کشتم، شیش تا بی معرفت رو تو یک شب کاردی کردم، همین دیروز هم یک نالوطی رو با ساطور کشتم! یارو قزوینیه بهش میگه: بالام جان تو ما رو هم کشتی!
رييس جمهور ميره قزوين. مردم شعار ميدن دسته گل محمدي تو مدتي كه نيومدي چه قمبلي به هم زدي
میگن یه یارو میره قزوین پولش از دستش میافته ولی جرات نداشته ورش داره یه پیرمرده داشته رد میشه میگه چیه بالام جان؟ خلاصه یارو میگه که آره می تر سم خم شم پولو وردارم ترتیبمو بدن پیرمرده میگه نه بالام جان این حرفا مال قدیمه مردم الان دیگه از این کارا نمی کنن ... خلاصه یارو تا خم میشه پولشو ور داره پیرمرده یه دفعه میره میزاره تقش!! یارو بلند میشه میگه مگه نگفتی این کارا مال قدیما بوده ؟؟ پیرمرده میگه خوب بالام جان منم مال قدیمم دیگه !!!!!
قزوینیه زن میگیره، شب عروسی برادره زنه بهش میگن: ببین آبجی! اگه این یه شب به تو گفت برگرد، بیا به داشت بگو تا دهنش رو سرویس کنم! زنه هم میگه باشه و میره سر خونه زندگیش. بعد از سه سال، یک روز زنه شاکی میاد پیش برادراش میگه: آقا داداش، این بیغیرت دیشب به من گفت برگردم! یارو برادره خیلی شاکی میشه، قمه به دست میاد سراغ قزوینیه، میگه: مرتیکه بی ناموس! حالا به آبجی ما میگی برگرده؟! قزوینیه میگه: بالامجان یعنی ما بعد از سه سال حق نداریم بچه دار شیم؟!
