يه دختره ميره پيش باباييش، ميگه: بابايي، من خيلي دلم ميخواد اين فيلم "تاجر ونيزي" رو برم تو سينما فرهنگ ببينم! ترو به نوك پس.تون مامان قسم كه منو ببر!
باباهه كه ظاهرا –ُس كشي بوده عظيم! ميگه: به شرطي كه بياي واسم ساك بزني!
دختره اول مخالفت ميكنه، اما بعد كه يه كم فكر ميكنه راضي ميشه!
همين كه شروع ميكنه به ساك زدن، ميگه: اَه اَه –يرت چرا مزهي گُه ميده بابا؟
باباهه ميگه: آخه داداشتم ميخواست بره سينما!!!!!
نتيجه: هر وقت خواستين برين سينما فرهنگ با دوست دخترتون ( يا دوست پسر) سعي كنين كه پولشو خودتون جور كنين و به كسي متوسل نشين!
يه بنده خداي مادر ق.......اِ منظورم مادر مرده بود! ميره دكترِ ك_ن! ميگه آقاي دكتر به دادم برس، يه فيل منو كرد!
دكتره اول يه كم كرك و پشمش فر ميخوره، بعد ميگه خوب، حالا كو.نتو بده ببينم فيله چيكار كرده باهات مادر ق........يعني مادر مرده؟
يارو ميكشه پايينو دكتره نگا ميكنه ميبينه بله، ك_ن آقا به قطر 10 سانت بازه!! دكتره ميگه: عجيبه، من توي برنامههاي راز بقاي شبكه 4 ديده بوده كه –ير فيلا درازو خيلي نازكه، ظاهرا مال اين يكي كلفت بوده!
يه مرد نود و پنج ساله (همون پير سگ سابق) واسه چك آپ ميره پيش دكتر. دكتر يه كم معاينش ميكنه و ميگه: خوب حاج آقا، اين روزا حالتون چطوره، مشكلي چيزي از نظر جسمي نداشتين كه بحمدالله؟
پيريه ميگه: نه آقاي دكتر اتفاقا خيلي هم حالم خوبه، تازه با يه دختر 22 سالهي خوشگل هم ازدواج كردم و حامله هم هست! به نظر شما من كه تو اين سن تونستم بچه درست كنم، اصلا طوريمه؟
دكتره يه كم فكر ميكنه ميگه: حاج آقا، من ياد يه داستاني افتادم. يه دوستي داشتم كه خيلي عاشق شكار بود. يه روز صبح كه خواب آلود بود، اشتباهي چتر بارونيشو به جاي تفنگ شكاري برداشت و رفت شكار. همين طور كه ميرفت يهو يه خرس 500 كيلويي گنده جلوشو گرفت. ميدوني دوست من چيكار كرد؟ سريع چترشو به طرف خرسه گرفتو دكمهشو زد، در نتيجه خرسههم مخش تركيد و افتاد زمين.
پيرمرده كففففف كرد گفت آخه آقاي دكتر نميشه كه، حتما يكي ديگه همون نزديكي خرسه رو با تير زده بوده!!!